باغ

در باغی رها شده بودم.
نوری بی رنگ و سبک بر من می وزید.
آیا من خود بدین باغ آمده بودم............................ادامه مطلب پایین عکس


و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟

ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد ،
صدایی که به هیچ شباهت داشت.
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد.
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.
سرچشمه ی صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد.
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟

ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود.
انسانی که شباهت دوری با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش.
زندگی اش آهسته بود.
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود.

وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد.
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم.

/ 4 نظر / 37 بازدید
یلدا

سلام مرسی از اینکه یاد اوری کردی حتما می نویسم [گل][گل][گل]

یلدا

یادم رفتم بگم این شعر که گذاشتی قشنگه [گل]

سجاد

واقعا زیبا بود. خدایا یاری ام کن که اگر چیزی شکستم دل نباشد[گل][گل] ((آمین))[گل][گل][گل]

رها

سلام.بخدا حالم خوب نیس ببخشید نیامدم [ناراحت]