فال

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اس ام اس عاشقانه

بهزاد

بهزاد
 
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهار من است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است و به او که عشق جاودانه من است
پيوند ها

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ توسط بهزاد

غزلی بسیار زیبا از سعدی شیرازی

چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی‌درمان بگریم
گهی بر حال بـی سامان بخنـدم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم

گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم

وگر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می پسندم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ توسط بهزاد

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست

روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست

متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

این‌هم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

ماه عبادتست و من با لب روزه‌دار ازین

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست

غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه

سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند

این هم اگر چه شکوه شحنه به شاه کردنست

عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من

رو به حریم کعبه لطف آله کردنست

گاه به گاه پرسشی کن که زکوه زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

بوسه تو به کام من کوه نورد تشنه را

کوزه آب زندگی توشه راه کردنست

خود برسان به شهریار ای ‌که درین محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست


سید محمد حسین بهجت تبریزی

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط بهزاد

سلام به همه شما دوستان

من یه نرم افزار تو محیط vb طراحی کردم که می خوام معرفیش کنم حالا مونده چقدر طرفدار داشته باشه این نرم افزار شماره پلاک خودرو رو از شما دریافت میکنه و با زدن دکمه اجرا شهرستان و استان صادر کننده پلاک رو به شما نشون میده در ضمن یه عکس معروف از استان مورد نظر رو هم نشون میده میتونید بصورت رایگان دانلودش کنید

نظر یادت نره

دانلود با کلیک روی عکس زیر

اینم محیط نرم افزار


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط بهزاد

اسن یئللر


داغلاری دومان آلاندا
گؤزو یوللاردا قالاندا
یادیما سنی سالاندا
گول یاناغین سولماسین
اسن یئللر اسن یئللر
سئوگیلیمدن منه خبر
دولاندا نارین چیچکلر
گؤزون یاشلا دولماسین
بو یئردن کئچمه ز اولدون
دوست دوشمن سئچمه ز اولدون
عشقه آند ایچمه ز اولدون
گؤنلون خراب اولماسین

من نییه باخیرام یوللارا گئنه
سن کی بو یوللاردان دؤنه ن دئییل سن
بیر زامان قویمازدین اورگیم یانا
ایندی بیلمیرم نییه بیلن دئییل سن
اینسان باش چیخارتماز بعضن اؤزوندن
اینجییه ر دوستونون آجی سؤزوندن
من چوخ آغلاسامدا سنین سؤزوندن
سن کی گؤز یاشیمی سیلن دئییل سن


نوشته شده در تاريخ شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ توسط بهزاد

ترا من چشم در راهم شبا هنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن*» سایه ها رنگ سیاسی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

ترا من چشم در راهم.

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سر و کوهی دام.

گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛

ترا من چشم در راهم .

                                                                              نیما یوشیج


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ توسط بهزاد

توی گسترده ی رویا       ای سوار اسب ابلق

دنبال کدوم مسیری        توی تاریکی مطلق

ای به رویا سرسپرده      با توام ای همه خوبی

راهی کدوم دیاری         آخه با این اسب چوبی

 

با توام ای که تو فکرت      با هر عشقو با هر اسمی

رهسپار فتح قلب             ماه پیشونی طلسمی

توی دستای نجیبت           عکس ماه پیشونی داری

واسه پیداکردن جاش        دنیا رو نشونی داری

 

ماه پیشونیه تو قصه                فکر بیداری تو خوابه

خورشید هفت آسمون نیست      عکس خورشید توی آبه

از خواب قصه بلند شو           اسب چوبیتو رها کن

ماه پیشونی مال قصه اس         مرد من منو صدا کن

 

اگه از افسانه دورم               اگه ماه پیشونی نیستم

اگه با زمین غریبه                اگه آسمونی نیستم

واسه خواب خستگی هات      مثل یک قصه لطیفم

به صداقت تو مومن             مثل قلب تو شریفم

قلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ توسط بهزاد


چه زیباست به خاطرتو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن ، برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن . ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست .


 صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است.


 ماه و نا بینا نابینا گفت : دوستت دارم ماه گفت : تو که مرا نمی بینی ..... چگونه مرا دوست داری ؟ نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم اما اکنون عاشق خودت هستم .


 عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست .... عشق این است که یکی برای دیگری چتر بشه و دیگری هیچ وقت نفهمه که چرا خیس نمیشه .


دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم ولی به تو احتیاج !


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ توسط بهزاد

 

                                                                               

عشق یعنی خون دل یعنی جفا عشق یعنی درد و دل یعنی صفا عشق یعنی یک شهاب و یک سراب عشق یعنی یک سلام و یک جواب عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز عشق یعنی عالمی راز و نیاز

=======================

به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی

=======================

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن

=======================

روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط بهزاد

وقتی دل ارزش خودش رو از دست بدهد.
چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشند.
وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی
وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد و گفته باشی
وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند
وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی
وقتی احساس کنی دیگر هیچ کس تو را درک نمی کند
وقتی احساس کنی تنهاترین تنهاها هستی
وقتی باد شمع های روشن اتاق تو خاموش کند
چشمهایت را ببند و از ته دل بخند.......
که با هر لبخند روحی خاموش جان می گیرد و درختی پیر جوان میشود



نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط بهزاد

امروز دوباره دلم البوم خاطراتتو ورق می زد


همش به یاد اون روزا خودش رو سرزنش می کرد


امروز دوباره کوه غم اومد تو خونه ی دلم


بازم دوباره یاد تو اومد توی رویای من


امروز دوباره گل های باغچه رو چیدم برا تو


تویی که عمرت بودمو رفتی شدی دشمن جون


حسرت دیدن چشمات داره دیوونم می کنه


حسرت اون روزای خوب داره آوارم می کنه

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ توسط بهزاد

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ توسط بهزاد

سلام به دوستان عزیز

میخوام براتون فتو شاپ رو یاد بدم

تو 10 قسمت از ابتدا گرفته تا انتها

هر کی حاضره فتوشاپ یاد بگیره و عکس های زیبا خلق

کنه به صفحات جانبی توی گوشه سمت راست  بره 

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ توسط بهزاد

عشق شورى در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته سودا نهاد

گفتگویى در زبان ما فکند
جستجویى در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد
آرزویى در دل شیدا نهاد

قصه خوبان به نوعى بازگفت
آتشى در پیر و در برنا نهاد

عقل مجنون در کف لیلا سپرد
جان وامق بر لب عذرا نهاد

بهر آشوب دل سودائیان
خال فتنه بر رخ زیبا نهاد

از پى برگ و نواى بلبلان
رنگ و بویى بر گل رعنا نهاد

فتنه اى انگیخت، شورى درفکند
در سرا و شهر ما چون پا نهاد

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ توسط بهزاد

آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
آهوان رفتند در خون به خدنگ رها
دشت بی یاران وایم چو دوزخ بودا
آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
تیر زهر آگین بر پا شده است و رها
از دلش اما بنگر چه خون می چکدا
تیغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا
وای از آن خاری کز یار بر دل خلدا
آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
پای رفتن نیست دیگر به کجا رودا
کو سرای دوست که او سر نهدا
عشق و هجرانی وایش چه ها می کشدا
بر لبش لبخند در دل چه خون می خوردا
آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
چشمه بی آهو زین پس چه تشنه بودا
دشت بی آهو وایم چه طوفان شودا
آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا

 

 آهوی کوهی در دشت چگونه دودا................

 

 ...............او ندارد یار،بی یار چگونه رودا......(ابوحفض سغدی)


 


: چند تا اسم زیبای دخترونه: 1- ستاره: شبا میاد بیرون ؛ به همه چشمک میزنه!! 2- سحر: دم صبح میاد ؛ معلوم نیست شب قبل کجا بوده !! 3- سایه: همیشه زیر پاته ؛ خیابون و خونه واسش فرقی نداره 4- هدیه: به همه میده ، اگه نگیریش از دستت رفته!! 5- راضیه: نیازی به توضیح نداره! 6- آرزو: همه می کنن 7- سیما: تا لختش نکنی کاری بهت نداره! 8- مینا : باید باهاش ور بری تا خنثاش کنی! 9- عسل: همه می خوان بخورنش! 10- بهار: تا میاد همه مست می شن! 11- باران: تا میاد خیست می کنه


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ توسط بهزاد

یکی از بزرگان حکایت کند

اگر یک نفر نیمه شب چت کند

و با فرد بیگانه صحبت کند

و کم کم به چت کردن عادت کند

و یک ساعتش را سه ساعت کند

و هر شب به فردی محبت کند

به افراد قبلی خیانت کند

و با بی خیالی جنایت کند

نه حدّ و حدودی رعایت کند

و اچ آی وی ِ خویش مثبت کند

و این قصه را پر حرارت کند

برای رفیقش روایت کند

چنانکه رفیقش حسادت کند

و او هم رود نیمه شب چت کند

و با فرد بیگانه صحبت کند

و کم کم به چت کردن عادت کند

و یک ساعتش را سه ساعت کند

و هر شب به فردی محبت کند

به افراد قبلی خیانت کند

و با بی خیالی جنایت کند

نه حد و حدودی رعایت کند

و اچ آی وی ِ خویش مثبت کند

و این قصه را پر حرارت کند

برای رفیقش روایت کند

چنانکه رفیقش حسادت کند

و او هم رود نیمه شب چت کندا


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ توسط بهزاد

به: ژولیت
شماره نامه: ١٢٣٧٨٠٩
موضوع : درخواست عشق

خانم ژولیت عزیز،
بسیار خرسندم که به آگاهی شما برسانم که این جانب از تاریخ شنبه ١۴ اکتبر به عشق شما گرفتار شده‌ام.
پیرو ملاقاتی که با هم در تاریخ ١٣ اکتبر در ساعت ٣ بعد از ظهر داشتیم ….. من خودم را به عنوان یک عاشق سینه چاک به شما تقدیم می‌نمایم.

این علاقه نخست به مدت سه ماه به طور آزمایشی خواهد بود و به شرط سازش و تفاهم به صورت عشق دائم در خواهد آمد.
البته پس از تکمیل دوره آزمایشی، به صورت کارآموزی قابل ادامه خواهد بود و انجام و ارائه ارزیابی این طرح منوط به ترفیع مقام از عاشق بودن به همسر بودن می‌باشد.
تمامی هزینه‌های متحمل شده برای خوردن قهوه و رفتن به گردش از ابتدا به طور مساوی به عهده هر دو طرف می‌باشد.
لهذا بسته به حسن خلق شما، شاید من سهم بیشتری از هزینه‌ها را به عهده بگیرم و مسلما من به اندازه کافی بلند نظر خواهم بود که بخشی از مخارجی که به حساب شما است را تامین کنم..
بدین وسیله تقاضا می‌کنم ظرف مدت ٣٠ روز از دریافت این نامه نسبت به ارسال پاسخ مقتضی اقدام فرمایید. در غیر این صورت این درخواست خود به خود و بدون اخطار لغو خواهد گردید و اینجانب شخص دیگری را مد نظر قرار خواهم داد.
بسیار مشعوف خواهم شد در صورتی که خود مایل به قبول این پیشنهاد نیستید این نامه را برای خواهر خود ارسال نمایید.

با تقدیم بهترین آرزوها برای شما
پیشاپیش از شما سپاسگزارم
ارادتمند
رومئو، مدیر کار گزینی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ توسط بهزاد

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گوی
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است

چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گوی
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ توسط بهزاد

هیچ میدونین چــرا طــــــلاق زیــــــاده؟
چـرا شُـله پیچــــای خـــــــــــانـــــواده؟

یــه  ریشتــر م کـــــــه زندگی بلــــرزه
همــون دقیــــقه پیــچ و مُهــره هــــرزه

بــاید یه جـــــــور باشه مُهره بـــــا پیـچ
وگـــــــرنــه کُـــلّ زندگیت میشـه هیـچ

خواستی اگه بـــــا کــسی وصلت کنی
بـــــاید یــه کم ســـایزشــو دقّـت کـنی

نگـــــــــــو درستش میکنـم ســــه روزه
خـــــــــرابتـــرم میشـه دلت میســــوزه

زنت اگــــــه مثـل خـــودت نبــــــاشـــه
دو روز دیگه تـو خــــونه ی بــــابــــاشه

چـــرا میــخـوای رزوه شــو تغیــیر بـدی
نیـــومـــده بـــــه طفلـکی گیـــــر بـدی

چــــرا میخــوای نوششو نیشش کنی؟
مُهره ی نمــــره پنجـــو شیشش کنی؟

تو که خودت ســایـزتــــو داری از پـیش
برو پی مُهــــره ی نمـــــره ی شیــش

این کــــــــه میگم نمـــــره ی اخلاقـیه
بقیـــــه ی چیزا هنـــــــوز بـــــــــاقـیـه

همّه چی مون از روی خـود خــــواهیـه
تصــــــوّ راتمـــون همـش   وا هیـــــــه

از ته شـــوش بگیر برو تـــــــا جــــردن
دروغ شــــــده عینهــــو آب خـــــوردن

رفیقمون تـــوی پی . اچ . دی  گیـــــره
میخـواد بــره  دی . اچ . پی  ام بگیــره  > d.h.p = دختر حاجی پولدار

یارو خودش هر کاری خـواسته  کــرده
دنبـــال دختــــــر نجیب می گـــــــرده

میخواد مث هلـــــو رسیـده بـــــــاشه
آفتـــــاب و مهتاب ام ندیـده بـــــــاشه

درسته میدون مـــــــانـــــــــورش کمه
امـــــــــــــــا اونم مثــــل خــودت آدمه

شــایـد اونم کسی رو دیده بـــــــاشه
یکی دو بــــار دلش تپیــده بــــــاشــه

این چیــــــــزا بیــن آدمــــــــا ذاتـیـــه
اون کــــه اینــــارو نداره قــــــــــاطیـه

اینجا ” تی “دو نقطه مون “طــا”شـده
قــافیه مـون یه خورده ” اکفــا ” شده

یـه مــــو قه هـایی بـــا یــه ذرّه دقت
نقــــطه ی ضعفت میشه عین

به خـاطـر یــه “طـــــــا ” نمیگـزم لب
دوبــــــاره  مـیـرم  سـر اصل  مطلـب

دختــر  بیچـاره  کــه  شکل مـــاهــه
چیکــار کنـه کـه قلب تـو  سیـــاهـه؟

خـدا بـه اون هـر چی  قشنگی  داده
از نظــر تــــو  مــــایــه ی  فســــاده

بهش میگی از تـو خـونـه  جُم  نـخور
هــر چی بگـه  میگی  صـداتــو  بـبُر

تو خـونه اخم و  فُحش و  دادو بیــداد
تـــوی خیـابونم کـه  گشت  ارشـــاد
———— ——— ——— ——-
بـاید بری  کُلاتــــــو  قــــاضی کنی
یـه خورده  تمـرین ریــــــاضی کنی

دلت میخواد  تــــو هـر دقیـقه و رُب
هر چی میگی  اونم فقـط بگه خُب

امّا  مهمّه  خُب چـه جـــوری باشه
از ته دل بــاشه  یــا زوری  بـــاشه

خُبای کوتاه و  کشــــــــیده  داریـم
خُبای بی حال و  لهیـــــــده دارـیم

فـرق اینــــا  زمین تــا  آسمــــونـه
آدم بـــــاید  ایــن چیـزارو  بدونــــه

مثل دوتــــا ردیـف  تــوی  مثـنــوی
یه خُب باید بگی  یه خُب  بشنـوی

یه بیت خوب ، با دوتـا خُب قشنگه
یکی خُبش کـم بشه کار می لنگه

———— ——— ——— —-
تــــا پســــرا بهم نگفتن چـــــرا
یه خورده هم برم سر دختـــــرا

———— ——— ———
بعد چهــــار ســـــال پشت کنـکـور
قبول شدی یه جــــای دور بــــا زور

آخر سر گــــرفتی بـــــا هـنّ و هن
لیســـــــانــس درّه تپّـــه از رودهـن

نشستی خــونـه گل لگد می کنی
خـواستـگارای خــوبــو رد می کنی

به خـــــــاطر اینکـه لیسـانس داری
بی خـودو بی جهت کلاس میذاری

چرا باید تو کـه لیسانسه مــــونی؟
از رو کتــاب متنـو غلـــــط بخـونی؟

یه نکته هم بگم که یـــــــادت نـره
لیسانس خوبه ، ولی سـواد بهتره

میگی فلانی کــه بـابــاش وزیــــره
روزی هزار دفـعه بـرات می میـــره

برای ســـرکــار که بـابــات عـوامـه
فکـرای اینـجوری خیــال خـــــامــه

آخه بابــا اونکه بـــابـــاش وزیــــره
مگه خُـله بیـــــاد تـــــــورو بگیــره

هرجـــا میری کلّی طلا بــاهـــاتـه
تمـــوم دغدغت النگـــــوهـــاتــــه

تــــــوی طــلا فــــروشیـا پلاسی
بــه این میگن آخــــر بی کلاسی

میخوای مث عروس قصّه ها شی
کلّ نداشته هــاتـو داشته بـاشی

هزار امیــــد و آرزو بــاهــــاتــــــه
اینــا امید نیست، عُقده هـــــاتــه

شوهر بیچاره کـه کـــــــارمنــــده
چـه میدونه قیمت بنــــــز چـنــده

فـرشای شوهرت کــه زیر پـــاتـه
بعض گلیم پـــــاره ی بـــابـــــاتـه

صبر اونم یـه دفعـه ای سر میــاد
صدای آژیـــــــــر خطـر در میـــاد

وقتی ببــینه زندگیش سیـــاهــه
چاره ی کـــــار توی دادگــــاهــه


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ توسط بهزاد
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره۱۰دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره۲۰،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل۱۰خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست..
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم..
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم

.: Weblog Themes By Pichak :.




تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظقالب وبلاگقالب وبلاگگالری عکسفاگالری عکس آلامتو